X
تبلیغات
دُختَــرِ ے مَحـڪــومــ بــِ سُڪــوتــــ


دُختَــرِ ے مَحـڪــومــ بــِ سُڪــوتــــ

مینویــسمــ و مینویســمــ... از هــر آنچــه در دلــمــ میگــذرد... بــآ خدآے خودمــ...

Design / Email / Profile / Home


جـسـارت مے خــواهـد
جـسـارت مے خــواهـد نزدیڪــ شدن به افڪار دخترے ڪہ

روزها مـردانــہ با زندگــے مـے جـنگـد اما شبــ

ها بـالـشـش از هـــق هـــق هـاے دخترانــہ خیس استــ


آيکـُن هاي ِ دختره
+ سه شنبه 12 دی1391| 14:34|ƑǎГẑӓƝɐ|


هیچ وقت آرزوی افتادن چیزی را نداشتم

حالا برای اولین بار می خواهم : لطفا بیفت

ای زیبا ترین اتفاق زندگی من...

+ سه شنبه 12 دی1391| 14:31|ƑǎГẑӓƝɐ|


یـآدَم هَــ ـست..

.خـ ـودَش گُـــفت

بَر مے گَـــردَد...

بَــــرگَشـ ـت...

امـــــــآ...

دیـ ـگـ ـه مـ ـآل مَـــــن نَـ ـبــود... ...

+ دوشنبه 27 آذر1391| 14:33|ƑǎГẑӓƝɐ|


اِجبـــآر عَجـﮯـبــــﮯ ستـــ ...

خوآبَتــــــ بـﮯـــآیَد ... یکــــ دُלּـﮯـــآ ...

اَمــــآ ...

اَز دَرد تَـלּـهــــآیـــــﮯ بـﮯــدآر بآشــــــﮯ ... !

اَز سُکـــوتــــ לּـآفَـــــرجآمــ ... !

شآیـــَد اَز حَبــســـِ לּـفَــــسـ ... !

عکس

+ دوشنبه 13 آذر1391| 14:32|ƑǎГẑӓƝɐ|


بهانه گیر زبان نفهم...

دلم را می گویم

آخه  تو را از کجا واسش بیارم...

+ دوشنبه 29 آبان1391| 14:31|ƑǎГẑӓƝɐ|


گـریـہ_باران
بـاران ڪہ میبـارد دلـم تنـگ تـر مے شـود !

راه مے افـتم ، بـدون ِ چـتـر . . .

مـن بــغـض مے ڪنـم ،

آسـمـان گـریـہ . . .
+ چهارشنبه 17 آبان1391| 14:30|ƑǎГẑӓƝɐ|


مُعتـآב شُـבه بوבمـ

بہ طعْمـ لَبآنَتــ

روے سیگـآرهآے مُشتَرڪ

رآسْتـ مے گویَنـב

سیگـآر ِ بے تو ٬ خوב سَرَطآטּ اَسْتـ
+ سه شنبه 25 مهر1391| 14:29|ƑǎГẑӓƝɐ|


✘ بـآور ✘
بـآور مـے ڪنـمـ ...

تمـآمـ حـرف هـآیـت رآ ...

فـقـط محـض ِ رضـآے خـُـدآ ،

حـداَقـل بہ سـآدگیمـ نـخـنـد !

+ چهارشنبه 12 مهر1391| 14:29|ƑǎГẑӓƝɐ|


مـ ــבاב رنگـ ـیهـ ـآیمـ نوکـ نـבآرنـב و تـ ـرآش تفکـ ـرهــآے تـ ـآزه ام ، کنـ ـב است .

 

دفـ ـترمـ سپیـ ـב و برگـ برگـ استـ و

 

            ذغـ ـآلهـ ـآے سیـ ـآه امـ בر انتظـ ـآر خطے ، طـ ـرحے ،

 

                                                 روزهـ ـآ هجـ ـوم گـ ـرבو غبـ ـآرهـآے کهنه رآ

 

                                                                             בر روشنـ ـآیے בلشـ ـآטּ تجـ ـربه میکنند.

+ جمعه 31 شهریور1391| 14:28|ƑǎГẑӓƝɐ|


دُخترے ڪـه لبخند میزد زندگے را تآ هیچ ڪـس درد هآیَش را نفهمـد !!
دُخترے ڪـه درد هآیَش را همچوטּ فرزندش در آغوش میگرفت تآ هیچ ڪـس درد هآیَش را هم اذیت نڪند

ایـטּ منم دُخترے از تبآر ِ درد ُ رنج ڪـه زندگے را لبخند میزد
و همیشـه نقآب خندآنے بر چهره ے پیر و در هم شڪسته اش دآشت

همیشـه غمگیـטּ بود

دُرُست مثل ِ عروسڪے ڪـه دلش میخوآست گریـه ڪُـند اما خنده رآ بـه لبآنش دوختـه بودند !!
+ یکشنبه 12 شهریور1391| 14:27|ƑǎГẑӓƝɐ|


مـَن هَمینـمـ (!)
◄ نـَﮧ چـِشـماטּ ِ آبـےِ دارَمـ
◄ نـَﮧ کـَفـش ِ پـاشـنـﮧ بُـلـَنـد . .
◄ ڪَتـانـی میپـوشـَُمـ (!)
◄ روی ِ چـَمـَטּ هـا غـَلـتـ مـیزَنَـمـ
◄ نـِگـَراטּ ِ پاڪ شـُدטּ ِ رُژ ِ لـَبـَمـ نیـسـتَمـ . . .
◄ خـالـِصـانـﮧ هَمینـَمـ (!) مـَرا اینـگونـﮧ اگَـر میـخـواهـی

 

+ سه شنبه 24 مرداد1391| 14:26|ƑǎГẑӓƝɐ|


פֿـدایـآ  آلـودگـ ـے  اِنـسـآטּ ـہا اَز حَ ـد  هـُشـدار  گــذَشتـہ

                   میشـہ دنیا رو براے چند روز تعطیل کنے ؟

 

 

                                    

+ سه شنبه 3 مرداد1391| 19:2|ƑǎГẑӓƝɐ|


هیچ انتظـآرﮮ از ڪسـﮯ نـבآرґ!

ایـטּ نشآטּ בهنـבه ﮮ قـבرت مـטּ نیست...

مسـئلـﮧ

פֿـَستگـﮯ از اعتمآבهـآﮮ شڪستـﮧ است...


+ چهارشنبه 28 تیر1391| 16:12|ƑǎГẑӓƝɐ|


פֿـُבآونـבا بـﮧ هـَر ڪَس ڪـﮧ בوست مـﮯבارﮮ بیامـوز

ڪـﮧ عـِشق اَز زنـבگـﮯ ڪَرבَטּ بـهتـَر اَست و

بـﮧ هـَر ڪَس ڪـﮧ בوست مـﮯבارﮮ بچشـآטּ

 ڪـﮧ בوست בآشتـَטּ اَز عـِشق بـَرتـَر اَست

"בُڪتـُر علـﮯ شريعـَتـﮯ"

 

+ جمعه 23 تیر1391| 16:10|ƑǎГẑӓƝɐ|



مـﮯפֿـوآهـَґ برگـَرבґ بـﮧ בورآטּ ڪوבڪـﮯ:


آ
טּ زمـآטּهـآ ڪـﮧ:عـِشق تنهـآ בَر آغـوش مـآבر פֿـُلـآصـﮧ ميـشـُב،


بـالـآتـَريـ
טּ نـُقطـﮧ زَميـטּ،شـآنـﮧهـآﮮ پــבَر بوב،


بـَ
בتريـטּ בُشمـنـآنـَґ פֿـواهـَر و بـراבرґ بـوבنـב؛


تنهـآ چيـزﮮ ڪـﮧ مـﮯشڪَست،اسبـآب بـآزﮮهـآيـَґ بـو
ב


و معنـآﮮ
פֿـُבاحـآفـِظ تا فرבا بوב ...

+ پنجشنبه 15 تیر1391| 16:1|ƑǎГẑӓƝɐ|


تا اینکه یه روز ظهر مهدی بهم گفت یه چیزایی در مورد سارا شنیده. میگفت با یه نفر دوسته

من گفتم حتما شایعه ست چون سارا بش نمیاد اهل این حرفا باشه. گفتش دوستام دیدن که با یه پسری که اسمش اماج دوسته و باهم ارتباط جنسی داشتن

من داشتم شاخ در میووردم. گفتم مهدی چرت و پرت نگو این حرفا چیه ولی مهدی باور کرده بود چون دوستاش سارا و اماج رو دیده بودن

مهدی بهم گفت دیگه دوسش نداره. من هم خوشحال شدم هم ناراحت

ولی تو دلم بیشتر خوشحال شدم که مهدی دیگه دوسش نداره

از اون موقع به بد دیگه کمتر حرف سارا رو میزد

تا اینکه ازم خواست که دوباره دوست دخترش بشم.

راستش مهر مهدی مثل قبل تو دلم نبود.دوسش داشتم ولی نه مثل قبل اینو به خودشم گفتم

خیلی اصرار کرد من قبول نمیکردم . خلاصه به یه زوری دوباره دوست دخترش شدم

دوستیمون تا 3 سال ادامه داشت. من قبل از عید 91 به دلایلی سیم کارتمو سوزوندم

دیگه مهدی شمارمو نداشت.ولی قبل از این یه وبلاگ درست کرده بودیم

الانم از طریق وبلاگ باهم ارتباط داریم ولی مهدی میخواد تموم کنه

بش گفتم شماره خونه سارا رو بده.میخوام تلافی کنم چون اون باعث شد بابام بفهمه با تو دوستم

اونم گفت نه. الانم تقریبا قهره. دیگه مثل اول همدیگرو دوس نداریم

اینم ماجرای من و مهدی

+ یکشنبه 4 تیر1391| 13:28|ƑǎГẑӓƝɐ|


تا اینکه ازم خواست ب سارا بزنگم. شماره خودشو نداشت ولی شماره خونشونو از ی نفر گیر اورده بود

گفت خودم روم نمیشه بش بگم 4ساله ک بش علاقه دارم ک عاشقشمو و میمیرم براش. برا همین از من درخواست کرد

قبول کنین ک سخته با یکی ک عشقتو ازت گرفته حرف بزنی. ب مهدی گفتم نه من باش حرف نمیزنم. اصلا چی بش بگم. بگم من کیم. بگم تو رو از کجا میشناسم

خلاصه گفتم ب هیچ عنوان ب سارا زنگ نمیزنم.

تا چند روز مهدی ازم خواهش میکرد ک این کارو انجام بدم. منم بدم نمیومد ک با سارا حرف بزنم

ببینم چه جوری حرف میزنه. صداش چه جوریه. چی میگه در کل

قبول کردم ک بش بزنگم. مهدی شماره خونه سارا اینا رو داد بهم.

ب مهدی گفتم چیا بش بگم. گفت بگو دختر عمومی اسمتم فاطمه ست و در مورد من بش بگو. گفتم باشه

مهدی میگفت مامان سارا ارایشگره برا همین ظهرا خونه نیست پس میتونی ظهر ز بزنی

طرفای ساعت 3 بود. دستم میلرزید و عرق کرده بود. قلبم تند تند میزد. دلهره بدی داشتم

زنگ زدم. خودش گوشی برداشت.

گفتم سلام. منزل عبدی؟ گفت بفرمایین. گفتم با سارا خانم کار داشتم. گفت خودمم شما؟ گفتم فاطمه هستم

گفت کدوم فاطمه؟ گفتم دختر عموی مهدی حاجیان. گفت چی؟؟؟ بعد زود قطع کرد

قلبم خیلی تند میزد. احساس میکردم میخواد اتفاق بدی بیفته.

ب مهدی اس دادم گفتم جریانو براش. گفت دیدی گفتم از من خوشش نمیاد

ربع ساعت بعد سارا بهم زنگ زد. دستم خیلی میلرزید. ج دادم. مامانش بود گفت تو برا چی مزاحم دختر من میشی. مهدی رو ادم میکنم.میرم در خونشون ب باباش میگمو از این حرفا.... چندتا فوشم ب من دادو گفت برا توام دارم بعد قطع کرد

من هنگ کرده بودم. برا مهدی همه چیو تعریف کردم. حال و روزه مهدی وحشتناک شده بود. میگفت تو خونه راه میره با خودش حرف میزنه

منم از این طرف از عاقبت کارمون میترسیدم و گریه میکردم ک عشقم داره برا یکی دیگه گریه میکنه

خیلی حس بدی بود.مهدی داشت دیوونه میشد

چند هفته بعد خودم دست ب کار شدم. دیدم مهدی داره از دست میره. با اینکه هنوز دوسش داشتم ولی میخواستم ب عشقش برسه. ب مهدی گفتم دوباره میخوام با سارا حرف بزنم

مخالفت کرد خلاصه ی جوری راضیش کردم

عصر بود. ز زدم خونه سارا اینا. خودش برداشت. گفت تو باز همون خانمی؟ گفتم اره فقط توروخدا قطع نکن ک میخوام باهات حرف بزنم. گفت باشه

گفتم ببین سارا خانم مهدی 4ساله ک دوست داره و عاشقته و روش نمیشه بهت بگه. بخدا خیلی پسره خوبیه. دیدم یهو زد زیره خنده. گفت مهدی دوسم داره؟؟ من اصلا ادم حسابش نمیکنم

اینو ک گفت اشک تو چشام جمع شد ک ای خدا این حرفا رو چه جوری ب مهدی بگم. چه جوری بش بگم سارا دوسش نداره درحالی ک مهدی دوس داشت دنیا نباشه اگه سارا نباشه

خلاصه واسه عشق مهدی التماس سارا کردم.اره درسته. واسه کسی ک عشقمو ازم گرفته بود

بازم مخالفت کرد و گفت اگه ی بار دیگه زنگ بزنی خودت میدونی. قطع کرد

نمیدونستم چه جوری برا مهدی تعریف کنم. هر جور بود تعریف کردم. مهدی حالش بدتر شد. خیلی بد.

از اسمساش معلوم بود دیوونه شده بود

تا 1ماه همینجوری بودیم تا اینکه.....

اپ بعد میگم....

+ شنبه 27 خرداد1391| 15:58|ƑǎГẑӓƝɐ|


تا ی مدت بش اس نمیدادم تا اینکه نه من طاقت اوردم نه اون

بهم اس داد گفت مهسا خیلی بهت عادت کردم ازت خواهش میکنم به همین سادگی نرو

منم که اون روزا حسابی میترسیدم بهش اس بدم چون از بابام خیلی حساب میبرم برا همین تا گوشیم ویبره میزد منم ویبره میزدم!!!

هنوز دلم باهاش بود اونم به گفته ی خودش دلش باهام بود ولی نه به عنوان دوست دخترش.... به عنوان ی دوست معمولی.اره ی دوست معمولی ک فقط وسیله ایی بشه برای رسوندش ب سارا

تو دلم ب سارا حسودیم میشد تا قبل از اشنایی با مهدی میگفتم همه این حرفا ک میگن حسادت زنانه وجود داره الکیه ولی بعد از اون قضیه خوب درک میکردم

ب هر سختی بود قبول کردم ک باهاش مثل ی دوست معمولی باشم.هر روز به هم اس میدادیم.

دیگه تو حرفامون عزیزم عاشقتم گلم نبود فقط بعضی وقتا میگفت دوست دارم دوست خوبم! من دلم ب همین خوش بود!

میدونین چیه. اولا ک با مهدی دوست بودیم زیاد بش علاقه نداشتم چون اهل شماره پخش کردن بود. شمارمو ب بیشتر دوستاش داده بود ولی کم کم خوب شد جوری ک منو عاشق خودش کرد

مهدی ازم میپرسید چه جوری با سارا حرف بزنم ؟چی بش بگم ؟ب دختری ک اصلا محلم نمیزاره.ب دختری ک وقتی میبینم راهشو کج میکنه.

اخه خونه سارا اینا ۷تا خونه با مهدی اینا فاصله داشت. هر وقت مهدی رو میدید اخم میکرد.

سارا یه سال ازمن و مهدی کوچیکتره یعنی من و مهدی هم سنیم.

گفتم وقتی از مدرسه میاد خونه برو جلو راهش حرفاتو بش بزن.هرچی تو دلته تو این۴سال بش بگو.بگو چقد دوسش داری.بگو ک عاشقشی.

حتی براش جمله ساختم ک چه جوری حرفاشو شروع کنه.ی سناریوی باحال ساختم ک بتونه راحت حرفاشو بزنه ولی مهدی کم رو بود میگفت خجالت میکشم میگفت میترسم با این کارم بیشتر ازم بدش بیاد.

چندبار بهم گفت تو چقد مهربونی.کمتر دختری برای بی اف سابقش این کارا رو میکنه.منم خودمو میزدم ب کوچه علی چپ و بش میگفتم تو دوستمی دوست دارم سعیمو میکنم با سارا دوست بشی

همه این حرفا رو باگریه براش اس میکردم داشتم دق میکردم.دلم برا خودم میسوخت.از نظر من مهدی ی خیانت کار بود ولی بعدش  فهمیدم ک من راهو اشتباه اومدم. اومدم تو قلبی ک برا یکی دیگه میزنه

وقتی ب این چیزا فکر میکردم اشکام سرازیر میشدن. شبا کارم زجه زدن زیر پتو بود.صبحا ک از خواب پا میشدم چشام قرمز بود

تا اینکه مهدی ازم ی درخواست کرد.

 ک تو اپ بعد میگم...

+ یکشنبه 21 خرداد1391| 20:27|ƑǎГẑӓƝɐ|


تا اینکه فهمیدمــ یکے دیگه تو قلبش هست که خیلی قدیمے تره منه خیلی.

۴سال بود که سارا دختر همسایشونو دوس داشت. اونجوری که خودش می گفت سارا دختر چادری بود.اصلا به مهدی محل نمیذاشت و تحویلش نمی گرفت

من که اینا رو فهمیدم خدایی خیلی ناراحت شدم چون میدونین چیه؟ مهدی اولین بی اف من بود

دوس داشتم همه توجهش ب خودم باشه نه ب سارا

ولی اون همه فکرو ذهنش شده بود سارا. حتی میخواست باهام تموم کنه ولی من جلوشو گرفتم

هر بار ک میخواست تموم کنه یا گریه میکردم ک تنهام نزاره یا ی جوری منصرفش میکردم

اخه خیلی بهش وابسته شده بودم خیلیییییی

میگفت ک هردوتونو دوس دارم.منم میگفتم مگه میشه ادم دوتا عشق داشته باشه

خلاصه ی روز صبح ک دوباره بحث سارا شد. اب پاکی رو ریختم رو دسش. گفتم یا من یا سارا

گفت مهسا بخدا من تو رو دوست دارم ولی سارا رو ۴سال ک میخوام دیوونشم دقیقا این جمله رو گفت ( میخوام دنیا نباشه اگه سارا نباشه )

من دیگه ج ندادم تا ساعت ۱۲ظهر.

اس داد گفت مهسا چرا اس نمیدی؟ گفتم تو سارا رو انتخاب کردی. گفت نه من دوتاتونو دوس دارم.گفتم یکی رو انتخاب کن

تو همین گیرو داد ی دفه گوشیم هنگ کرد نمیتونستم تایپ کنم گوشیمو خاموش روشن کردم بازم هنگیده بود

سیم کارتمو گذاشتم تو گوشی بابام. ب بابام گفتم میخوام ب دوستم اس بدم گوشیم هنگ کرده میشه گوشیتو بردارم؟ گفت اره

برداشتم چندتا اس دادم در باره سارا

خلاصه خدافظی کردم.گوشی بابامم بش دادم. رفتم ناهار بخورم

دیدم بابام داره به گوشیش نگاه میکنه اخم کرده. من ترسیدم نکنه اسمسا رو پاک نکردم.

بله..... پاک نکرده بودم

دوس داشتم خودکشی کنم. ناهار که خوردیم. بابام صدام کرد.رفتم پیشش

گفت این کیه که بش اس میدی؟ من افتادم به تته پته. دستام و صدام می لرزید ناخوداگاه اشک تو چشام جمع شد و گریه کردم

بابام گفت فرزانه من عین چشام بهت اعتماد داشتم. دیگه نفهمیدم چی شد.من اصلا جوابی نداشتم بدم.ظهر که میخواست بخوابه رفتم پیشش بوسش کردم با گریه گفتم ببخشید. لبخند زد گفت گول این پسرا رو نخور و نصیحت کرد

من که خیلی ناراحت بودم فقط گریه میکردم.

خلاصه دیگه از اون روز ب بعد گوشیم کنترل شده بود.حالا منم گوشیم پره مزاحم بود!!

ب مهدی گفتم بابام فهمیده دیگه باید تمومش کنیم. گذاشتمش تو لیست رد. دیگه علاقه ایی بش نداشتم

گفتم برو سعیتو کن با سارا دوس بشی منم فراموش کن.تا ی مدت بش اس نمیدادم ....

ادامش برای آپ بعد....

+ پنجشنبه 11 خرداد1391| 12:16|ƑǎГẑӓƝɐ|


هیچوقت یادم نمیره. تابستون 89 بود.سیما دختر خالم اومده بود خونمون برا یه هفته بمونه.تا امتحانای سارا خواهرش تموم بشه

 اخرشب بود دیگه میخواستیم بخوابیم که دوتامون زدیم به کله. میخواستیم مزاحم بازی کنیم

اولین بارم بود که میخواستم اینکارو کنم ولی سیما تقریبا حرفه ایی بود

خلاصه ز زدم به چندتا پسر یکم خندیدیم.

از فردا صبح زنگ خوره گوشیم دم و دقیقه ز میخورد

من که تا دیروزش کسی بهم ز نمیزد حالا داشت منفجر میشد گوشیم!!!

خلاصه تا چند روز با سیما خوش میگذروندیم تا اینکه سیما رفت خونشون...

خودم موندمو مزاحما!!

یه روز صبح که مامانم خونه نبود بابامم سرکار بود رفتم سراغ گوشیم...

تک زدم به ی شماره. اون خودش ز زد گفت کاری داشتین ز زدین؟ گفتم با رویا کار داشتم گفت صبر کن الان میگم بیاد.

من مونده بودم توش ولی اون قطع کرد!!! الکی گفته بود...

دوباره ظهر ز زد ج ندادم. شب اس داد گفت میخوام باهات اشنا بشم.گفتم باشه

خودشو معرفی کرد.اسمش مهدی بود.من گفتم اسمم مهساست! خونشون سنندج بود.فاصلمون خیلی زیاد بود

من به هرکی ز میزدم فقط برا سرگرمی بود ولی با مهدی دوست شدم یعنی اولین بی افم بود

به گفته ی اون منم اولین جی افش بودم.خلاصه دوستیمون کشید به۱ماه و بیشتر.... با هم خوب بودیم

دعواها اشتیامون قشنگ بود تا اینکه.....

بقیش واسه آپ بعدی...  

+ شنبه 6 خرداد1391| 12:43|ƑǎГẑӓƝɐ|




هَـميشه بـآيد کَسـي باشد
کـــہ  مــَعني سه نقطه‌هاے انتهاے جمله‌هايَتـــ را بفهمد

هَـميشه بـآيد کسـي باشد

تا بُغض‌هايتــ را قبل از لرزيدن چـآنه‌ات بفهمد

بـآيد کسي باشد

کـــہ  وقتي صدايَتــ لرزيد بفهمد

کـــہ  اگر سکوتـــ کردے، بفهمد...

کسي بـآشد

کـــہ  اگر بهانه‌گيـر شدے بفهمد

کسي بـآشد

کـــہ  اگر سردرد را بهـآنه آوردے براي رفتـن و نبودن

بفهمد به توجّهش احتيآج داری
 
بفهمد کـــہ درد دارے

کـــہ زندگي درد دارد

بفهمد کـــہ دلت براي چيزهاے کوچکش تنگــ شده استــ

بفهمد کـــہ دِلتــ براے قَدمــ زدن زيرِ باران...

براے بوسيـدَنش...

براے يك آغوشِ گَرمــ تنگ شده است

هميشه بايد کسي باشد

هميشه...

+ جمعه 5 خرداد1391| 0:32|ƑǎГẑӓƝɐ|


دِلتَنگ کودَکـﮯ اَمـ!

یآدِش بـہ خِیر...

قَهر مـﮯ کرَدیمـ تآ قیآمَت...

و لَحظِه اﮮ بَد قیآمَت مـﮯ شُد!

مَالِي خآطر السِوآلف أكلمِك حآلِف صُور

+ جمعه 5 خرداد1391| 0:31|ƑǎГẑӓƝɐ|


آپلود

رد پآهـــــآیمــ را پآکـــ نمے کــنمــ


بــه همه بگـــویید

مـــن روزے در این دنیـــآ بــــودمــ

...

خدایـــآاستعفـــآ نمیـــدمـــ!!

 

+ سه شنبه 5 اردیبهشت1391| 0:28|ƑǎГẑӓƝɐ|


نـقــدر  رفتــِـﮧ اے  ڪـــﮧ  اِنـگــار  ـهیچگــاه  ـنبوבه اے

 نـَڪــُـند  تــمــ ـآґ  بـوבنتــــ  رآ בر  ـخــوآبـــــــــ  בیــدِه اґ !!

 

 

+ شب هایم  בرב  בآرنـــد

                    وقـتــے نـمـےבآنــَـم

                                              ـچـرآغ اُتــآقـتـــ رآ ڪـدآґ  لـَعنتــے ـخــآموش  مےڪــُنـد......

+ پنجشنبه 24 فروردین1391| 16:25|ƑǎГẑӓƝɐ|



سلام مــاه مــن !

دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!

گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..

احوال مهتابیت چطور است ؟!

چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!

چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!

چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!

چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!

چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!

می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !

تو فقط ماه من بمون و باش !

ماه من !

مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش !

+ یکشنبه 21 اسفند1390| 20:44|ƑǎГẑӓƝɐ|